دل دادن وسخن شنیدن گناه من

دل بردن وابرو شکافتن گناه کیست

هر کجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار

ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شوی

شوق پرواز

شوق پرواز

شفايافته: سميه ملايى بالاخانه
12 ساله ، اهل زابل ، روستاى بالاخانه
تاريخ شفا: نهم مهرماه 1373
بيمارى: فلج هر دو پا
گفتم ويلچرم را نفروش، مى خوام داشته باشمش.
پدر نگاهش را به طرف من چرخاند، دستى به سرم كشيد، آهى از دل كند و گفت روزهاى سختى رو گذرونديم دخترم، من و تو مادرت.
آه مادرم ... چقدر دلم برايش تنگ شده است.
يك هفته است او را نديده ام، اما گويى سالهاست از او دورم.
اگر مى توانستم پرواز كنم اين فاصله را طى مى كردم.
بال مى كشيدم و خودم را به مادرم مى رساندم اين خبر شاد را به او مى دادم و مى گفتم: مادر ديگه نمى خواد دور از چشم من گريه كنى .
ديگه نمى خواد وقتى كه خوابم، كنار بسترم بنشينى و پاهاى خشكيده مو ببوسى ، حالا شفا گرفتم مادر، حالا مى تونم راه برم، بدوم، بازى كنم و شادباشم.
شوق عجيبى داشتم، شوق يك پرواز، يك عروج.
مى خواهم حداكثر استفاده را از سلامت پاهايم ببرم كاش آن لحظات نورانى ، آن زمان روحانى بيشتر طول مى كشيد كاش زمان مى ايستاد و من در خلأ آن خلسه عاشقانه، لحظاتى چند شناور و گم مى شدم.
وقتى آقا آمدند عطر وجودشان همه فضا را پر كرد و مشامم و نوازش داد.
دستى پر نور از آستين سبزشان بيرون آمد و به نوازش بر سر و صورتم كشيده شد.
داغ شدم انگار خورشيد به زمين آمده بود و از نزديك بر من مى تابيد.
حرارت آن دست نورانى بر سر و صورتم روييد و تمامى وجودم را پر كرد حتى پاهايم جان گرفته بود و از حرارت آن دست خورشيدى داغ شده بود.
آقاى سبز پوش نگاهش را كه همه نور بود به من دوختند و پرسيدند: به زيارت من آمده اى ؟ بى اختيار جواب دادم: بله آقا، به زيارت شما آمده ام، به پابوس و شفا خواهى از شما.
مهربانانه پرسيدند: چه حاجتى دارى دخترم؟ اشاره اى به پاهاى خشكيده و لمسم كردم وگفتم: پاهايم آقا، پاهايم خشكيده اند، مثل يك تكه چوب، شفا مى خواهم آقا!
لبخندى بر لبانشان نشست؛ لبخندى كه پر ستاره بود، خورشيدى بود، آبى بود، آسمانى بود، مثل آسمان آبى شبهاى زابل پر ستاره بود. هيچ وقت لبخندى بدان زيبايى نديده بودم.
گفتند: از راه دور آمده اى، خسته اى، بخواب
آرام بخواب صبح كه از خواب بيدار شدى شفايت را گرفته اى و پاهايت سالم خواهند بود.
يك بار ديگر دست مباركشان را روى صورتم كشيدند و چشمانم را بستند، بخواب رفتم.
صداى اذانى از دور شنيده مى شد و صداى نقاره خانه مى آمد.
صداهايى قاطى با همهمه و صلوات به گوشم مى رسيد: گويى آقا به ديدنش اومدن، چهره اش نوارنى شدهـنور ديدار آقاست.
نگاه كنيد پاهاى فلجش داره تكون مى خوره، به حتم مورد عنايت آقا قرار گرفته، آره شفا يافته، شفا يافته ...
چشمهايم را باز كردم، نقاره خانه همچنان مى نواخت، صداى مؤذن از گلدسته ها مى آمد، صبح آمده بود؛ صبح نويد، صبح اميد، صبحى كه وعده اش را آقا به من داده بود، جمعيت زيادى گردم را گرفته بودند پدر در كنارم در پهلوى ضريح امام بر زمين افتاده بود و با صداى بلند مى گريست.ـ
سجده شكر به جاى مى آورد و خدا را سپاس مى گفت.
پس حقيقت داشت؟ من شفا گرفته ام؟ باورم نمى شد آن خواب آن رؤياى شيرين با آن ديدار روحانى واقعيت داشت، من به ديدار آقا رسيده بودم.
حال زنها گردم را گرفته بودند و چادرهاى سياهشان حجابى شده بود بين من و مردم، لباسهايم به تبرّك تكه تكه شد، هزار تكه شد، بعد دستهايى به سويم بال گشودند، آغوشهايى از محبت به سر و رويم گشوده شد خود را در بغل هزاران مادر ديدم.
اى كاش مادر خودم هم مى بود و اين لحظات عاشقانه را از نزديك مى ديد.
به زابل كه رسيديم، همين كه از اتوبوس پياده شديم ، پدر ويلچر را از باز اتوبوس پايين آورد از من خواست بر آن بنشينم، با تعجب گفتم من كه سالمم.
با مهربانى گفت: مادرت كه اينو نمى دونه و ممكنه از ديدن تو شوكه بشه و خداى نكرده سكته كنه، وقتى كه به خونه رسيديم آروم آروم ماجرا رو براش تعريف مى كنيم، بعد مى تونى ويلچر رو براى هميشه كنار بگذارى.
قبول كردم و دوباره بر ويلچر نشستم، از اين كه ماهها زندانى اين ويلچر بودم نسبت به آن احساس بدى داشتم، در دل آروز مى كردم هيچ كس دچار اين زندان نشود.
به كوچه منزلمان نزديك مى شديم و تپش قلبم بيشتر مى شد، نمى دانستم وقتى مادر را ببينم چه حالى پيدا خواهم كرد؟ آيا طاقت خواهم آورد كه بر ويلچر آرام بگيرم و شاهد اشك ريختن او باشم؟ نه به حتم از جا بر خواهم خواست تا پيش قدمهايش خواهم دويد، خود را به پاهايش خواهم انداخت و از او عاجزانه خواهم خواست كه ديگر گريه نكند و پنهانى اشك نريزد.
آخرين پيچ خيابان را كه پشت سر گذاشتيم به كوچه منزلمان رسيديم، همان كوچه تنگ و پر ماجرا، كوچه آشنا و پر يادو خاطره كودكى .
آن روزها كه سالم بودم و همراه و همبازى با ديگر دختران محله در اين كوچه دنبال هم مى دويديم و شادى هايمان را با هم تقسيم مى كرديم.
به داخل كوچه پيچيديم، بچه ها در حال بازى بودند به دنبال هم مى دويدند و چقدر شاد بودند. پدر ايستاد، به بچه ها نگاه كرد من نيز لحظه اى بازى و شادى آنها را به چشم كشيدم. به ياد روزهايى افتادم كه با حسرت از پس پنجره به آنها مى نگريستم و مى گريستم. آن روزهايى كه خانه دلم سراى غم بود. بچه ها تا مرا ديدند دست از بازى كشيدند، هميشه با ديدن من بازى را رها مى كردند و در گوشه اى مى ايستادند تا من از برابرشان بگذرم، هيچ وقت در برابر نگاه من بازى نمى كردند، شايد دلشان به حال من مى سوخت.
حالا هم نگاهشان پر از ترحم و اندوه بود. به آنها گفتم نزد طبيبى مى روم كه طبابتش خدايى است اگر از نزد اين طبيب نااميد برگردم ديگر هيچ اميدى به سلامت نخواهم داشت. حالا آنها مرا مى ديدند كه بر ويلچر نشسته ام، پس ديگر هيچ اميدى به بهبودى من نداشتند.
سيمين حيرت زده جلو آمده و در برابر نگاه من ايستاد و گفت: پس تو شفا نگرفتى ؟ لبخندى زدم و گفتم: با دعاى خير شما چرا، ولى ... هنوز حرفم تمام نشده بود كه مادر از منزل بيرون دويد تا مرا نشسته بر ويلچر ديد فرياد كشيد و گريست.
سيمين پرسيد: ولى چى ؟ مادر جلو آمد در حالى كه نگاهش پر از گريه بود، طاقت ديدن آن چشمهاى بارانى را نداشتم، دوست داشتم از جا برخيزم خود را به آغوشش بياندازم و با فرياد بگويم: ديگه بسه مادر، گريه بس، لبخند بزن و شادى كن، دخترت شفا گرفته، حالا من مى تونم روى پاهاى خودم بايستم، بدوم و بازى كنم، مى تونم تو كارهاى خونه كمكت كنم.
سيمين پرسيد: بگو سميه چه اتفاقى برايت رخ داده؟ خوب شدى يا نه؟ نگاهم را از مادر چرخاندم تا چهره غمگين سمين، و پرسيدم: داشتين چى بازى مى كردين؟ گفت قايم باشك بازى ، گفتم: كى گرگه؟ گفت هر كسى تازه بياد به بازى.
با خنده گفتم: اين دفعه رو كور خوندى ، اين دفعه ديگه من گرگ نيستم از جا برخاستم و با فرياد گرفتم اين دفعه من شيرم، شير شير بچه ها با صداى بلند هلهله كشيدند، مادر نگاهش مات به پاهاى ايستاده من ماند.
هنوز باورش نبود، تكيه اش را به ديوار داد و آرام زمزمه كرد: يا امام رضا! يا ضامن آهو! اى خداى بزرگ! شكر، شكر.
پدر در نگاه مات مادر خنديد.
بچه ها دورم را گرفته بودند و يكصدا آواز مى خواندند، آوازى شادى و سرور ...

 

تشرف

سيد ميرعلاّم تفرشى كه از شاگردان فاضل مقدس اردبيلى است، مى‏گويد:
 شبى در صحن مقدس اميرالمؤمنين‏عليه السلام راه مى‏رفتم؛ پاسى از شب گذشته بود ؛ ناگاه شخصى را ديدم كه به سمت حرم مطهر مى‏آيد. من نيز به سمت او رفتم ؛ وقتى نزديك شدم، ديدم استاد ما ملاّاحمد اردبيلى است. خود را از او مخفى كردم تا آنكه نزديك در حرم رسيد و با اينكه در بسته بود، باز شد و مقدس اردبيلى داخل حرم گرديد. ديدم مثل اينكه با كسى صحبت مى‏كند. بعد از آن بيرون آمد و در حرم بسته شد. به دنبال او به راه افتادم ؛ به طورى كه مرا نمى‏ديد تا آنكه از نجف اشرف بيرون آمد و به سمت كوفه رفت. وارد مسجد جامع كوفه شد و در محرابى كه حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام شربت شهادت نوشيده‏اند، قرار گرفت؛ ديدم راجع به مسئله‏اى با شخصى صحبت مى‏كند و زمان زيادى هم طول كشيد. بعد از مدتى از مسجد بيرون آمد و به سمت نجف اشرف روانه شد. من نيز من به دنبالش مى‏رفتم تا نزديك مسجد حنانه(7) رسيدم. در آنجا سرفه‏ام گرفت ؛ به طورى كه نتوانستم خودم را نگه دارم. همين كه صداى سرفه مرا شنيد، متوجه من شد و فرمود: آيا تو ميرعلاّم هستى؟ عرض كردم: بلى. فرمود: اينجا چه كار مى‏كنى؟ گفتم: از وقتى كه داخل حرم مطهر شده‏ايد تا الان با شما بودم ؛ شما را به حق صاحب اين قبر (اميرالمؤمنين‏عليه السلام) قسم مى‏دهم اتفاقى را كه امشب پيش آمد، براى من بگوييد. فرمود: مى‏گويم، به شرط آنكه تا زنده‏ام آن را به كسى نگويى. من هم قبول كردم و با ايشان عهد و ميثاق بستم ؛ وقتى مطمئن شد، فرمود: بعضى از مسائل بر من مشكل شد و در آنها متحير ماندم و در فكر بودم كه ناگاه به دلم افتاد به خدمت اميرالمؤمنين‏عليه السلام بروم و آنها را از حضرتش بپرسم ؛ وقتى كه به حرم مطهر آن حضرت رسيدم، همان طورى كه مشاهده كردى، در بر روى من گشوده و داخل شدم ؛ در آنجا به درگاه الهى تضرع نمودم تا آن حضرت جواب سوالاتم را بدهند؛ در آن حال صدايى از قبر شنيدم كه فرمود: به مسجد كوفه برو و مسائلت را از قائم بپرس ؛ زيرا او امام زمان تو است. به نزد محراب مسجد كوفه آمده و آنها را از حضرت حجت‏عليه السلام سوال نمودم ؛ ايشان جواب عنايت كردند و الان هم بر مى‏گردم.(8)
       با بررسى حالات علماى گذشته، خواهيم ديد كه علماى ربانى كه مرتبط با امام عصرشان بوده و مورد عنايات آن جناب بوده‏اند بسيارند، از آن جمله مى‏توان به علمايى همچون: شيخ انصارى، حاج ملاّ آقاجان زنجانى، آيت‏الله شيخ محمد كوهستانى، آيت الله بافقى، آيت الله بهاءالدينى و... قدس سرهم اشاره نمود كه با بررسى زندگى سراسر معنويت آنها مى‏توان عنايات خاص امام عصرارواحنافداه را در زندگى آنها مشاهده نمود.

عکسی از نتیجه گرمای زیاد در ایران

 

 
 

يکي از راه های خنک شدن در يکي از روز های گرم مرداد ماه آبتني در کانال آب بلوار کشاورز است . البته اين روش بسیار کم مورد استفاده قرار مي گيرد.

عکسی از نتیجه گرمای زياد در ايران ، بلوار کشاورز
.

 

کشف اسکلت

کشف انسان غول پیکر در عربستان سعودی


هوالحی

چندی پیش در صحرای جنوب شرقی عربستان سعودی؛ در ناحیه ای بنام چارک تهی که مترادف عربی آن رب الخالی است عملیات اکتشاف گاز در حال انجام بوده است. این جسد توسط تیم کاوش آرامکو پیدا شده است. علمای بزرگ عربستان اعتقاد دارند که این بدن به قوم عاد تعلق دارد.ارتش عربستان این ناحیه را تحت کنترل خود در آورده و هیچکس بجز پرسنل شرکت آرامکوی سعودی حق ورود به آنجا را ندارد.این تصویر توسط یکی از هلیکوپترهای ارتش گرفته شده و اثباتی بر کلام خداوند متعال دربارهء قوم عاد می باشد

دست کن بس کن

پسته چينی رو که شروع ميکنيم ميگيم پسته ها رو دست کرديم. وقتی هم پسته چينی رو تموم ميکنيم ميگيم جا چينديم و بس کرديم. امسال که پسته ای به درختا نبود . هنوز شروع نکرده تموم شد.يعنی دست کن بس کن بود. خدا بده سلامتی يه سالی فعلاً از گرد کوه نبايد بيرون رفت يعنی نميشه رفت. به مرغ و خروسا ميرسيم. از گرسنگی که نمی ميريم. دخترامون و شوهر نميديم و پسرامون رو دوماد نميکينيم. به باغها کود نميديم. مسافرت نميريم. ماشين نميخريم. گوشت هم يه بره ای کره ای بزرگ ميکنيم از همون ميخوريم. خلاصه امسال يه - بس کن - بزرگ در سر تاسر زندگيمون ميذاريم. به قول معروف پسته ها تو کنداشونه.(تنه هاشون). اگه امسال درختا پسته ندادن سال ديگه ميدند.

تشرف

برگست

سيّد محمدحسن طباطبائى  ميرجهانى 
      به نقل از : عنايات حضرت مهدى (ع) به علماء و طلاب -محمد رضا بافقى اصفهانى - نصايح قم - چاپ اول 1379 - ص 71و 72. 
 
 
 
 
 
مرحوم سيّد محمدحسن طباطبائى ميرجهانى جريان ملاقاتش با حضرت ولى‏عصر(عليه‏السلام) را اين‏گونه بيان مى‏كند:
 «در عصر رياست و مرجعيّت مرحوم آيت‏اللَّه سيدابوالحسن اصفهانى (قدس‏سره)، اين جانب مورد وثوق و توجّه معظم‏له بودم. روزى ايشان پول زيادى به من دادند و امر فرمودند كه به سامراء بروم و پولها را بين طلاب سامراء و خدّام حرم عسكريين (عليهماالسلام) تقسيم كنم. اين جانب به سامرا رفتم و فرمان ايشان را امتثال كردم و پولها تقسيم شد.
 خدّام حرم عسكريين (عليهماالسلام) احترام زيادى برايم قائل بودن و من از اين احترام استفاده كردم؛ از كليددار حرم خواستم تا اجازه دهد من شبها به تنهائى در حرم بيتوته كنم؛ كليددار نيز موافقت كرد. ده شب تا صبح در كنار قبر آن دو امام معصوم (عليهماالسلام) شب زنده‏دارى و تضرّع كردم. قبل از طلوع فجر روز دهم كه شب جمعه بود، كليددار در را برايم گشود و شمع‏ها را روشن كرد. در آن هنگام با شوقى زياد به سرداب مقدّس مشرّف شدم و از پله‏ها پائين رفتم؛ با تعجّب ديدم فضاى سرداب كاملاً روشن است و شمع‏ها گويا در آفتاب روشن شده‏اند.
 سيّد بزرگوارى به قيافه مرحوم سيّد العراقين اصفهانى به حالت تشهد نشسته و مشغول ذكر و عبادت بودند. چون سلام كردن به نمازگزار مكروه است، سلام نكردم و از مقابل ايشان گذشتم و نزد دَرِ «صُفِّه» ايستادم و زيارت حضرت ولى‏عصر (عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف) را خواندم.
 سپس آمدم و در جلوى آن سيّد بزرگوار ايستادم و به نماز مشغول شدم و پس از نماز، مشغول «دعاى ندبه» شدم و با سوز و حال، جملات آن را زمزمه كردم. هنگامى كه به جمله «و عرجت بروُحِهِ الى سمائك» رسيدم، آن بزرگوار از پشت سرم فرمودند: «و عرجتَ به الى سمائك»، معراج پيامبر جسمانى بوده است، «بروحه» از ما اهل‏البيت نرسيده است و چرا وظيفه خود را رعايت نمى‏كنيد و جلوتر از امام نماز مى‏خوانيد؟!
 من با ديدن و شنيدن اين نشانه‏ها باز هم در غفلت بودم! ديگر حال دعا از دست رفته بود. دعاى ندبه را به سرعت تمام كردم و سپس به سجده رفتم. ناگهان در سجده به خود آمدم و با خود گفتم: اين آقا كيست؟ مى‏فرمايد: «بروحه» از ما اهل‏البيت نرسيده است! مى‏فرمايد: چرا جلوتر از امام نماز مى‏خوانيد! آن نور خيره كننده‏اى كه سرداب را روشن كرده و نور شمع‏ها را تحت‏الشعاع قرار داده است، از كجاست؟
 بسيار ترسناك شدم و سر از سجده برداشتم تا دامن او را بگيرم؛ اما ديدم سرداب تاريك است و هيچ كس در آنجا نيست...».(1) 

مهدی اخوان ثالث  م. امید

در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود
 تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همين شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگري را به پايان بر و همان جا در همين رشته آغاز به كار كرد سپس به تهران آمد آموزگار شد و در اين شهر و پيرامون آن به تدريس پرداخت
اخوان چند بار به زندان افتاد و يك بار نيز به حومه كاشان تبعيد شد
در سال 1329 ازدواج كرد در سال 1333 براي بار چندم به اتهام سياسي زنداني شد
پس از آزادي از زندان در 1336 به كار در راديو پرداخت و مدتي بعد به تلويزيون خوزستان منتقل شد
در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و اين بار در راديو وتلويزيون ملي ايران به كار پرداخت در سال 1356 در دانشگاه هاي تهران ملي و تربيت معلم به تدريس شعر ساماني و معاصر روي آورد در سال 1360 بدون حقوق و با محروميت از تمام مشاغل دولتي بازنشسته شد
در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان براي برگزاري شب شعري از تاريخ 4 تا 7 آوريل براي نخستين بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهي پس از بازگشت از سفر در شهريور ماه جان سپرد وي در توس در كنار آرامگاه فردوسي به خاك سپرده شد از او 4 فرزند به يادگار مانده است
 

دیدی رفت؟

  ديدي آخرش منو گذاشت و رفت؟
                            از زمين قلبمو ور نداشت و رفت؟

            ديدي آخرش منو ديوونه كرد؟
                                 واسه رفتنش همينو بهونه كرد؟

                  ديدي اون وعده هايي كه رنگي بود
                                      تمومش فقط واسه قشنگي بود؟

                      ديدي اونكه دلمو بهش دادم
                                           رفت و از چشماي نازش افتادم؟

                          ديدي اونكه ميگفت مال منه
                                                             دم آخر نيومد سر بزنه؟

                                 ديدي خط زد اسممو از دفترش؟
                                                           رفت و اسفند نزدم دور سرش

                                      ديدي اون نخواست برم به بدرقش؟
                                                              ديدي كه باختم توي مسابقش؟

        ديدي مهربونيا رو زد كنار؟
               رفت و چشمامو گذاشت تو انتظار؟

               ديدي رفت گذاشت به پاي سرنوشت؟
                               گفت شايد ببينمت توي بهشت؟

                   ديدي بي خبر گذاشت و رفت سفر؟
                                    گفت بذار بمونه چشم اون به در؟

                        ديدي افتاد اسم من سر زبون؟
                                          همشون گفتن به اون نامهربون؟

                              ديدي كه دعاها مستجاب نشد؟
                                                     آخرم دلش واسم كباب نشد؟

                                    ديدي لااقل نزد به پنجره
                                                              كه بهم خبر بده ميخواد بره

         ديدي رفت بدون هيچ سر و صدا؟
                     ولي من سپردمش دست خدا

              ديدي بي خدافظي روونه شد؟
                           دل من وقتي شنيد ديوونه شد

                    ديدي با دل اينو در ميون نذاشت؟
                             رفت و از خاطره ها نشون نذاشت؟

                          ديدي آخرش منو تنها گذاشت؟
                                        تشنه رو تو حسرت دريا گذاشت؟

                                  يعني رفته اونجا آشيان كنه؟
                                                   يا ميخواسته منو امتحان كنه؟

                                         ديدي اون حتي نگفت ميره كجا؟
                                                               چه بده رسماي روزگار ما

       ديدي خواستمش ولي منو نخواست؟
                           اينم از بازياي دنياي ماست

              حالا چند روزيه كه بدون اون
                               چشم من خيره شده به آسمون

                     امون از عاشقياي چند روزه
                                     كه فقط يكي تو شعرش ميسوزه

                                چه كنم خدا پشيمونش كنه؟
                                                  يا كه مثل من پريشونش كنه؟

                 رفت و ديگه نمياد به شهر ما
                                                                   بهتره بسپرمش دست خدا

بارون میاد جرجر گم شده راه بندر

 

ساحل شب چه دوره، آبش سياه و شوره

آي خدا كشتي بفرست، آتيش بهشتي بفرست

جاده‌ي كهكشون كو، زهره‌ي آسمون كو

چراغ زهره سرده، تو سياها مي‌گرده

اي خدا روشنش كن،فانوس راه منش كن

گم شده راه بندر، بارون مياد جَرجَر

بارون مياد جَرجَر، رو گنبد و رو منبر

لك‌لك پير خسه، بالاي منار نشسه

لك‌لك ناز قندي، يه چيزي بگم نخندي

تو اين هواي تاريك، دالون تنگ و باريك

وقتي كه مي‌پريدي، تو زهره رو نديدي؟

عجب بلايي بچه، از كجا مي‌يايي بچه

نمي‌بيني خوابه جوجه‌م، حالش خرابه جوجه‌م

از بس كه خورده غوره، تب داره مثل كوره

تو اين بارون شرشر، هوا سيا زمين تَر

تو ابر پاره‌پاره، زهره چي كار داره

زهره خانم خوابيده، هيچ كي اونو نديده

بارون مياد جَرجَر، رو پشت‌بو‌م هاجر    

هاجر عروسي داره، تاج خروسي داره

هاجرك ناز قندي، يه چيزي بگم نخندي

وقتي حنا مي‌ذاشتي، ابرواتو ور ‌مي‌داشتي

زلفاتو وا مي‌كردي، خالتو سيا مي‌كردي

زهره نيومد تماشا، نكن اگه ديدي حاشا

حوصله داري بچه، مگه تو بي‌كاري بچه

دومادو الان مي‌يارن، پرده رو ور مي‌دارن

دستمو مي‌دن به دستش، بايد دارا رو بَستش

نمي‌بيني كار دارم من، دل بي‌قرار دارم من

تو اين هواي گريون، شرشر لوس بارون

كه شب سحر نمي‌شه، زهره به در نمي‌شه

بارون مي‌ياد جَرجَر، رو خونه‌هاي بي در

چهار تا مرد بيدار، نشسّه تنگ ديفار

ديفار كنده‌كاري،نه فرش و نه بخاري

مردا سلام عليكم! زهره خانم شده گم

نه لك‌لك اونو ديده، نه هاجر ور پريده،

اگه ديگه برنگرده، اوهو، اوهو چه درده!

بارون ريشه ريشه، شب ديگه صب نمي‌شه

بچه خسّه مونده، چيزي به صب نمونده

غصه نخور ديوونه، كي ديده كه شب بمونه

زهره‌ي تابون اين‌جاس، تو گره مشت مرداس

وقتي كه مردا پاشن، ابرا زِ‌هم مي‌پاشن

خروس سحر مي‌خونه، خورشيد خانوم مي‌دونه

كه وقت شب گذشته، موقع كار و كشته

خورشيد بالا‌بالا، گوشش به زنگه حالا

بارون مي‌يادجَرجَر، رو گنبد و رو منبر

رو پشت بو‌م هاجر، روي خونه‌هاي بي‌در

ساحل شب چه دوره، آبش سيا و شوره

جاده‌ي كهكشون كو، زهره‌ي آسمون كو

خروسك قندي قندي، چرا نوكتو مي‌بندي

آفتابو روشنش كن، فانوس راه منش كن

گم شده راه بندر، بارون مي‌ياد جَرجَر

احمد شاملو

تشرفات

 

سيّد محمدحسن طباطبائى  ميرجهانى 
      به نقل از: محمد رضا بافقى اصفهانى - عنايات حضرت مهدى (ع) به علماء و طلاب - نصايح قم - چاپ اول 1379 - ص 184و 185. 
 
 
 
 
 
دانشمند فرزانه، علامه ميرجهانى (قدس سره الشريف)، بعد از مدتى اقامت در نجف اشرف به اصرار پدرش به اصفهان بازگشت و به نشر معارف و فضائل اهل‏بيت عصمت و طهارت (عليهم الصلاة و السلام) پرداخت و بعد از فوت پدر بزرگوارش به مشهد مقدّس مشرّف گرديد و در آنجا ساكن شد. در اين بين مدتى به كسالت نقرس، سياتيك و عرق النساء، مبتلا شده بود و چندين سال در اصفهان و تهران و خراسان معالجه نمود؛ ولى اصلاً بهبودى حاصل نشده بود، تا اينكه خود ايشان مى‏فرمود: «بعضى از دوستان آمدند و مرا به شيروان بردند و در مراجعت، در قوچان توقف كرديم. روزى به زيارت امامزاده‏اى كه در خارج شهر قوچان و معروف به «امامزاده ابراهيم» است رفتيم و چون هواى لطيف و منظره جالبى داشت، رفقا گفتند: «ناهار را در اينجا بمانيم، خيلى خوب است.» گفتم: «عيبى ندارد.»
 پس آنها مشغول تهيه غذا شدند و من گفتم: براى تطهير به رودخانه مى‏روم. گفتند: راه قدرى دور است و براى درد پاى شما، مشكل است. گفتم: «آهسته آهسته مى‏روم» و رفتم تا به رودخانه رسيدم و تجديد وضو نمودم و در كنار رودخانه نشستم و به مناظر طبيعى نگاه مى‏كردم. ناگهان ديدم شخصى كه لباس نمدى چوپانى در بَر داشت آمد و سلام كرد و گفت: آقاى ميرجهانى! شما با اينكه اهل دعا و دوا هستى، هنوز پاى خود را معالجه نكرده‏اى؟!
 گفتم: تاكنون كه نشده است. گفت: آيا دوست دارى (يا مايل هستى) من درد پايت را علاج كنم؟ گفتم: البتّه!
 پس آمد و كنار من نشست و از جيب خود چاقوى كوچكى در آورد و اسم مادر مرا پرسيد (يا بُرد) و سر چاقو را به موضع درد گذاشت و به پائين كشيد، تا به پشت پا آورد و فشارى داد كه بسيار متألم شدم. آخ گفتم. چاقو را برداشت و گفت: برخيز خوب شدى. خواستم مانند هميشه با كمك عصا برخيزم، عصا را از دست من گرفت و به آن طرف رودخانه انداخت. ديدم پايم سالم است؛ برخاستم ايستادم و ديگر ابداً پايم درد نداشت.
 به او گفتم: شما كجا هستيد؟ فرمود: من در همين قلعه‏ها هستم و دست خود را به اطراف گردانيد. گفتم: من كجا خدمت شما برسم؟ فرمود: تو آدرس مرا نخواهى داشت؛ ولى من منزل شما را مى‏دانم و آدرس مرا گفت و فرمود: هر وقت مقتضى باشد، خودم نزد تو خواهم آمد و رفت. در همين موقع رفقا رسيدند و گفتند: آقا عصا كو؟ گفتم: آقا را دريابيد! هر چه تفحص كردند، اثرى از او نيافتند.» 

 

بازداشت یک مدعی حرفه ای ارتباط با امام زمان(عج)

 

مهدی نيوز -  به گزارش خبرنگار «بازتاب» : فردي به نام «م ـ ع» به شکل حرفه‌ اي مدعي ارتباط با امام زمان(عج) گشته و طي سال‌هاي اخير به تبليغات گسترده‌اي در جهت ادعاهاي خود پرداخته است.

بنا بر اين گزارش، فرد مذکور که 44 سال دارد، در اوايل دهه 70 در آموزش‌وپرورش‌ تهران به عنوان معلم حق‌التدريس به کار اشتغال داشته، به دليل دريافت غيرقانوني پول از دانش‌آموزان و تخلفات اداري، محکوم و در همين سال‌ها چند بار نيز به دليل صدور چک بي‌محل زنداني شده است.

وي هشت سال فعاليت‌هاي خود را در حوزه تخصصي ارتباط با امام زمان(عج) متمرکز کرده و به تشکيل جلسات مذهبي براي بانوان اقدام مي‌کند.

«م ـ ع» پس از رونق گرفتن جلسات خود، اقدام به توليد ادعيه، ذکرها و وردهاي مخصوص براي حل مشکلات مختلف افراد کرده و سپس شيوه نوردرماني را براي درمان بيماري‌ها ابداع مي‌کند.

از سال گذشته و با مطرح شدن اخبار ديده شدن اشياي نوراني در رسانه‌ها، وي در ابتکاري جالب‌توجه، اعلام مي‌کند که اشياي نوراني و بشقاب‌پرنده‌ها، ياران امام زمان(عج) هستند. وي خود را يکي از فرماندهان و ياران امام زمان(عج) معرفي نموده و اظهار مي‌دارد که براي اجراي فرامين حضرت به جزيره خضراء رفته و ملازم رکاب آن حضرت مي‌باشد.

«م ـ ع» به اين ادعاها نيز بسنده نكرده و از آنجايي که زمينه را در بين مريدان خود مساعد مي‌ديده، کم‌کم به فرقه‌سازي روي آورده و با وضع قوانين و مقررات ساختگي، فرقه‌اي را ايجاد مي‌کند.

وي مريدانش را با ادعاي واهي مبني بر دستور امام عصر(عج) مفتخر به سيادت نموده و در مراسمي به نام «شال‌بندان» به همه آنان شال سبزي را به عنوان نماد سيادت و اعطايي حضرت وليعصر(عج) هديه کرده، به گونه‌اي که آنان موظف به استفاده از شال و عنوان «سيد» مي‌شوند.

«م ـ ع» پس از آن‌که مريدانش به هفتاد نفر مي‌رسند، ابتکار جديدي را انجام داده و به اتفاق اين افراد، اعتکاف چهل روزه‌اي را در بيابان‌هاي اطراف تهران ترتيب مي‌دهد تا با هم در انتظار فرج امام زمان(عج) به عبادت بپردازند.

وي به دروغ مدعي شد که اين اعتکاف به امر حضرت صاحب(عج) بر پا شده و هزينه‌هاي آن را امام زمان(عج) مي‌پردازند و ايشان با عنايت ويژه‌اي که به اين اعتکاف دارند، در تمامي نمازهاي پنج‌گانه واجب در فضاي اعتکاف حاضر شده و با معتکفين اقامه نماز مي‌كند!

براي اين منظور ابتدا از يكي از مريدان خود که يک راننده تاکسي بود استفاده نموده و وي را به عنوان مکبّر امام زمان(عج) در نمازهاي جماعت انتخاب نمود، اما از آنجايي که اين راننده تاکسي نتوانست به خوبي نقش خود را بازي کند و تعدادي از افراد حاضر در جلسه به صحت اظهارات وي شک کردند، آقاي «م ـ ع» به سرعت وي را برکنار و پسر بچه 9 ساله‌اي را جايگزين وي نمود که هم وجهه خوبي داشت و هم اگر اشتباه مي‌کرد، افراد به حساب بچگي وي مي‌گذاشتند.

شايان ذکر است که سه ماه پيش از آن‌که آقاي «م ـ ع» و مريدانش دست به چنين اقداماتي در راستاي تقويت فرقه خود بزنند از سوي دو تن از مراجع تقليد به آنان هشدار داده شد که کارهاي آنان خلاف شرع و بدعت است لکن متأسفانه افراد مزبور به اين تذکّر مراجع توجهي نكرده و به اقدامات انحرافي خود همچنان ادامه دادند. اين گروه که مراجع را سدّي در برابر بدعت‌ها و اقدامات فرقه‌اي خود مي‌ديدند از حربه هميشگي خود بهره جسته و در جلسات خود به دروغ مدعي شدند که امام زمان(عج) در واکنش به اقدامات روشنگرانه مراجع، فرموده‌اند که مراجع در حجاب فقه فرو رفته‌اند.

وي هم‌اکنون به سبب مسائل فوق توسط دادسراي ويژه روحانيت، بازداشت شده است.

ساخت پایگاه جهانی بهائیت

 

سه شنبه اول خرداد 1380 در سالروز رحلت حضرت رسول اکرم(ص) رژیم اشغالگر قدس بار دیگر به جهان اسلام اهانتی گستاخانه نمود. سران رژیم صهیونیستی با راه اندازی جشن و پایکوبی، برای تجمعی از فرقه ضاله بهائیت یک ساختمان 250 میلیون دلاری را به عنوان پایگاه جهانی بهائیت در ارتفاع(کرمل) شهر حیفا افتتاح نمودند. ساخت این محجموعه عظیم ساختمانی با حمایت مستقیم اسحاق رابین، نخست وزیر معدوم رژیم صهیونیستی از سال 72 و زیر نظر دو بهایی فراری ایرانی به نامهای حسین امانت و فریبرز صهبا تحت شدیدترین تدابیر امنیتی آغاز شد. این تصمیم پس از برگزاری اجتماع سراسری سال 1992 سران فرقه بهائیت در نیویورک زیر نظر سیا، اینتلیجنس سرویس و موساد با هدف ایجاد قدس یا زیارتگاه متناسب با شأن پیامبر، به مسئولان رژیم اشغالگر فلسطین ابلاغ شده بود.

مهدی جان

سلام بر مهدی ، کسی که وعده داده خداوند جميع امتها را که جمع کند به وجود او کلمه ها را ( وحدت کلمه ) و گرد آورد به وسيله او پراکندگيها را و پر کند به او زمين را از عدل و داد و به سبب او وعده فرجی را که به مومنين داده ، ادا نمايد . حلول ماه پربرکت شعبان المعظم و رخداد مهم اين ماه ، ميلاد با سعادت دوازدهمين اختر سپهر امامت و ولايت ، قائم آل محمّد ( صلی الله علیه و آله و سلم ) و مهديّ منتظر ( عــج ) را به تمامی شیعیان آن حضرت تبریک گفته ، تعجیل در ظهور آن امام همام را از ذات اقدس احدیت مسئلت دارم . )

یک ایرانی دولت اسرائیل را به سقوط میکشاند

!

پيروزي آقاي «امير پرتز»، يك ايراني‌الاصل اسرائيلي در حزب كارگر اين كشور، باعث تحولاتي شده است كه احتمال مي‌رود، دولت اسرائيل را به سقوط بكشاند.

«امير پرتز» كه نام اصلي‌اش «امير پرويز» بوده، توانسته است در انتخابات داخلي حزب كارگر، «شيمون پرز»، سياستمدار كهنه‌كار اسرائيلي، را شكست دهد.

در ماه‌هاي اخير كه شارون به دليل سياست‌هايش در خروج از نوار غزه و تخليه شهرك‌هاي يهودي، به شدت در حزب ليكود مورد انتقاد قرار گرفته و منجر به چالش عميقي در اين حزب شده بود، اين پرز بود كه به كمك او آمد تا با تشكيل ائتلاف با وي، دولت اسرائيل را سر پا نگه دارد.

با اين حال، «امير پرتز» آمده تا به همراه ديگر اعضاي مخالف آريل شارون، كه شمار آنان در حزب ليكود زياد است، از ائتلاف با حزب حاكم خارج شود.
اين گزارش مي‌افزايد: او قصد دارد، پيش از انتخابات نوامبر 2006 كه پايان دوره دولت است، از ائتلاف خارج شود.

پدر و مادر ايراني امير پرويز او را در مراكش به دنيا آورده‌ و سپس به ايران بازگشته‌اند، وي تا هفت سالگي در ايران بوده و پس از آن به فلسطين اشغالي مهاجرت كرده است. او هم‌اكنون رهبر اتحاديه‌هاي بازرگاني است.

اين در حالي است كه دو هفته پيش و در پي اظهارات ضدصهيونيستي دكتر احمدي‌نژاد، رئيس‌جمهور ايران، رسانه‌هاي خارجي، ايران را به تلاش براي حمله اتمي به اسرائيل و محو آن از دنيا متهم كردند.

اطلاعات و انديشه‌هاي امير پرويز از سياست و مسائل سياسي اندك است و همين مسائل، باعث شده كه در انتخابات داخلي حزب كارگر اسرائيل، او را به تقلب متهم كنند.

عدم ائتلاف حزب كارگر با بخشي از حزب ليكود كه هم‌اكنون به رهبري آريل شارون، زمام امور را در اختيار دارد، باعث مي‌شود كه اوضاع سياسي دولت اسرائيل با بن‌بست روبه‌رو شده و وضعيت سياسي اين دولت، دچار نوسانات چشمگيري شود كه طبيعتا در سياست‌هاي اسرائيل در امور خاورميانه و همچنين نگاه به صلح و وضعيت فلسطينيان، تأثيرات عميقي بر جاي خواهد گذارد.

«موشه كاتساو» (موسي قصاب)، رئيس‌جمهور رژيم اسرائيل، هم كه متولد يزد در ايران است، ايراني‌الاصل مي‌باشد. وي در مراسم خاكسپاري پاپ ژان پل دوم در حالي كه پشت سر آقاي خاتمي نشسته بود، تلاش زيادي به خرج داد كه با او مذاكره و گفت‌وگو داشته باشد